صفحه ها
دسته
وبلاگ هاي مذهبي
لینک های مذهبی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 552670
تعداد نوشته ها : 744
تعداد نظرات : 85
Rss
طراح قالب
GraphistThem253

 


       زن حال و هوای عجیبی داشت؛ شور و التهاب و دلهره. چهره بیمار و تکیده فرزندش را به خاطر می‌آورد، نفسش تنگ می‌شد و بغض راه گلویش را می‌فشرد. بعد از مرگ پدر، علیرضا تنها کسی بود که در این دنیا داشت و حالا علیرضای یکی یک دانه با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد و او فقط شاهد آب شدن تنها فرزندش بود. به هر جا که فکر کنی سر زد و پیش هر دکتری رفته بود؛ حتی خونه یادگاری شوهرش را با همه خاطرات شیرینش فروخته و خرج دوا و درمان کرده بود و حالا تنها جمله‌ای که ذهنش را آزار می‌داد حرف دکتر علیرضا بود که بعد از آخرین شیمی درمانی، سرش را پایین انداخت و گفت: دیگر از ما کاری ساخته نیست. حالا مادر او را پیش دکتری فرستاده که سرآمد دکترای عالم است. دکتری که زیر میزی نمی‌گیرد، دکتری که ویزیتش محبت و عشق و دلدادگی است و دوایش رحمت و رأفت.
       علیرضا ویلچر را به جلو راند؛ قطره‌های عرق روی پیشانی‌اش سنگینی می‌کرد و او با تمام قوا ویلچر را از میان جمعیت عبور می‌داد؛ بی‌مهابا می‌رفت انگار کسی صدایش می‌کرد؛ هر چند وقت یکبار با دستمال، عرقای پیشانی را می‌گرفت؛ حالت ضعف داشت؛ چشم‌هایش سیاهی می‌رفت؛ هر چه توان داشت در دستهایش جمع کرد و با یک حرکت سریع خودش را به پنجره فولاد رساند. زنی پسر بچه دخیل شده‌اش را نوازش می‌کرد؛ مردی زیارت‌نامه می‌خواند؛ پیرزنی از دستمال روستایی‌اش نقل نذری توزیع می‌کرد.
زن دلتنگ، سجاده‌اش را پهن کرد؛ دستهایش را بلند کرد؛ لبهایش می‌لرزید، گویی تمام وجودش را به کمک طلبید؛ دلش توان نجوا نداشت؛ اشک مثل جویبار راه خود را از روی گونه‌هایش وا می‌کرد و او فقط بی‌طاقت خدا، خدا می‌گفت.
کمی که آرام شد، رو به حرم امام رضا(ع) کرد و نجواهای عاشقانه دانه‌های تسبیح را شمرده، شمرده رد می‌کرد و لبهایش به ذکر مشغول بود.
       باد پنجره را تکان داد و نسیم به داخل خانه آمد. زن سر به سجده برد؛ عطر گل‌های محمدی فضا را پر کرد؛ زن دست‌ها را به آسمان بلند کرد... زن متحیر...
       مرد زیارت‌نامه خوان، حالا مرثیه می‌خواند. حال و هوای خاصی است. علیرضا به یاد پدر می‌افتد؛ خاطره زنده می‌شود؛ علیرضای کودک به دنبال کبوتر می‌دود. کبوتر به سمت سقاخانه پرواز می‌کند؛ علیرضا دست خالی بر می‌گردد؛ پدر تبسم می‌کند. سرش را به پنجره فولاد تکیه می‌دهد؛ اشک و شور و نجوا...
زن نگاهش به عکس شوهر افتاد؛ شرمناک نگاهش را پایین انداخت؛ می‌دانم امانت‌دار خوبی نبودم؛ علیرضا ضعیف و تکیده به سویت می‌آید اشک امان نمی‌دهد. بی‌طاقت سر بلند می‌کند به سوی حرم امام رضا(ع). شوری اشک به لبهایش که می‌رسد، نسیم با عطر گل محمدی به سراغش می‌آید.
       علیرضا در حال ضعف و بیهوشی به زمین می‌غلطد؛ نسیم با سبدی از عطر گل محمدی جاری می‌شود؛ نوری سبز به مهمانی چشم‌هایش می‌آید و او پس از احساس آرامشی عجیب به حلاوتی شیرین و آسمانی دست می‌یابد؛ در حال خواب و بیداری پدر را می‌بیند که تبسم می‌کند؛ احساس می‌کند نور سبز وسعت می‌گیرد و تمام حرم را پر می‌کند با بوی عطر گل محمدی رمقی می‌گیرد و چشم می‌گشاید؛ مردی با لیوانی آب، نگران، نگاهش می‌کند؛ علیرضا تکان می‌خورد که بلند شود، مرد تبسم می‌کند. بلند که می‌شود، موج صلوات حرم را پر می‌کند.
       جوان روی دستهای مردم؛ نقاره‌ها می‌نوازند و نسیم به شکرانه شفای علیرضا سبد سبد عطر گل محمدی نذر زائران حرم مطهر حضرت رضا(ع) می‌کند.
       علیرضا کنار ایوان می‌ایستد که سلام دهد. ویلچر جا مانده در گوشه صحن را می‌بیند، می‌خواهد بدود و بال بکشد، می‌خواهد فریاد بکشد و به تمام اهالی شهر بگوید؛ می‌خواهد زودتر به مادر بگوید دیگر گریه نکن، آقا امام رضا(ع) شفایم دادند.

منبع:پایگاه اطلاع رسانی امام رضا


پنج شنبه هفتم 8 1388
X